یک شب از تو خواهم پرسید

یک شب از آبی چشمان تو باران بارید

آسمان دل من اشک فراوان بارید

نظم باران نگاه تو پس از یک رویا رفت

و آشفته ترین برف زمستان بارید

من نشستم که تو در خاطره ام بنشینی

و نشستی تو و یک ابر گلستان بارید

آسمان دل من صاف تر از آینه است

با نگاه تو هم از آینه باران بارید

یک شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسید

...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

صمیمانه بگویم دوستت دارم

کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود ، وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست فکر می کردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی

هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی ، هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

نتایج MRI از مغز عاشقان

شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می‌کند و خواب و خوراکمان را می‌گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست؛ یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل می‌کنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده که آدم را به حرکت درآورد. ولی ما نمی‌توانیم فقط با استارت‌زدن و باک ِ بدون بنزین حرکت کنیم. شواهد زیادی هم برای اثبات این نکته وجود دارد؛ مثلاً پژوهشگری به نام آرون تعداد زیادی از افرادی را که دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاه FMRI که از کارکرد مغز عکس می‌گیرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فکر کنند، یا عکس آنها را نشانشان داد. کارکرد مغزی این افراد نشان داد که هنگام فکر کردن به معشوق، فقط آن قسمت‌هایی از مغز فعال می‌شود که مربوط به «پاداش فوری» است- همان قسمت‌هایی که اگر گرسنه باشیم و غذا بخوریم فعال می‌شود؛ یا در افراد معتاد به کوکائین، همان قسمتی که بعد از مصرف ماده‌ی مخدر به فعالیت می‌افتد. این قسمت‌های مغز، تشکر فوری را اعلام می‌کنند و یک چیز فوری طبعاً دوام زیادی هم ندارد. در حالی که مغز، قسمت‌های دیگری هم دارد که مربوط به پاداش‌های طولانی‌مدت‌است.
دو پژوهشگر دیگر به اسم‌های بارتل و زیکی هم آمدند همین  آزمایش  را روی کسانی پیاده کردند که عشقشان تداوم پیدا کرده بود و به اصطلاح عشق رفیقانه داشتند؛ همان نوع عشقی که شور و هیجانش از بین رفته اما صمیمیتش مانده و با مرور زمان، بیشتر هم شده است .عکس کارکرد مغز این افراد نشان داد که فکرکردن به عشقشان قسمت‌هایی از مغز آنها را فعال می‌کند که مربوط به «پاداش‌های بلندمدت» است- همان قسمت‌هایی که وقتی شما به شغل مورد علاقه‌تان فکر می‌کنید یا موسیقی مورد علاقه‌تان را گوش می‌کنید، یا در لحظات آرامش مذهبی، در ذهنتان فعال می شود.
نتیجه‌ی این پژوهش‌ها نشان می‌دهد چون پاداش فوری همیشه تاییدکننده‌ی چیزهایی است که غیرقابل اتکا هستند، عشق رمانتیک هم که گهگاه دستمایه‌ی شعر و غزل و رمان و فیلم‌ها می‌شود و چیز قشنگی هم هست، قابل اتکا نیست. در عوض، عشق رفیقانه، قابل اعتماد و ماندگار است.
    بعضی اقوام اصلاً نمی‌دانند عشق چیست
عشق رمانتیک نه تنها کوتاه‌مدت و غیرقابل اتکاست که حتی اصیل هم نیست. یعنی این طور نیست که جزو سرشت و ذات انسان باشد و ابتلا به آن، از ضروریات زندگی محسوب شود. به نظر شما آیا در بین همه‌ی اقوام و ملت‌ها شور عشق وجود دارد؟ یعنی مردم ِ همه‌ی جوامع و فرهنگ‌ها عشق رمانتیک را به این مفهومی که ما می‌شناسیم، می‌شناسند؟
دو پژوهشگر به نام‌های یانکویچ و فیشر،  166 فرهنگ و قومیت مختلف را از نظر آداب و رسوم و شعر و ادبیات و هنرشان بررسی کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که در 147 فرهنگ، عشق رمانتیک وجود دارد؛ اما در 19 قومیت،هیچ شواهدی از این عشق در میان نیست؛ یعنی در فرهنگ، ادبیات ، شعر و هنرشان هیچ اشاره‌ای به این شور عاشقانه نشده است؛ اما در آن اقوام هم مردم  تشکیل خانواده می‌دهند، به خانواده‌شان علاقه دارند و برای آنها فداکاری هم می‌کنند. یعنی آن رمانتیسیسم که در ادبیات غربی و در ادبیات ایرانی خودمان هم می بینیم، در آن فرهنگ‌ها معنایی ندارد. پس عشق رمانتیک چیزی نیست که بگوییم لازمه‌ی هر زندگی است؛ بلکه همان موتور محرک اولیه است. 19 قومیت از این موتور استفاده نمی‌کنند و ماشینشان بدون این استارت هم روشن می‌شوند.
در پژوهش دیگری از حدود شش هزار دختر و پسر قبل از ازدواج پرسیده‌اند که «شما دوست دارید عشق رمانتیک مبنای ازدواجتان باشد یا‌نه؟»
90 درصد آنها جواب مثبت داده‌اند. یعنی گفته‌اند «دوست داریم این احساسات را تجربه کنیم.» اما بعد از چند سال، از همین افراد، بعد از ازدواجشان پرسیده‌اند «آیا آن رمانتیسیسم اولیه در ازدواجتان وجود داشته یا نه؟» 33 درصد مردان و 75 درصد زنان گفته‌اند در نهایت با فردی ازدواج کرده‌اند که عاشقشان نیستند و رابطه‌ی رمانتیکی هم با او ندارند؛ یعنی حتی خود افراد هم قبول دارند که «عشق» نه شرط کافی برای ازدواج است و نه حتی شرط لازم.
   عشق نوعی بیماری است؟
برخی از پژوهشگرها روی این موضوع متمرکز شده‌اند که «آیا عشق آتشین صرف نظر از عشق نافرجام، یک بیماری است یا نه؟» و جالب است بدانید روان‌شناسان بیشترین شباهت را بین عشق و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده‌اند. در این بیماری، افکار خاصی به ذهن هجوم می‌آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛ این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می‌کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می‌شود. مثلا کسی عادت دارد هر شب 70 بار ریشش را شانه بزند و اگر 69 بار این کار را انجام بدهد درونش منقلب می‌شود و نمی‌تواند آسوده بخوابد.
عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی شبیه این بیماری است، که از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. در بیماری وسواس اجباری، یک ناقل خاص در سلول‌های پلاکت خون بیمار افزایش پیدا می‌کند. پژوهشگری به نام مارازیتی، افراد عاشق را به این طریق آزمایش کرده و به این نتیجه رسیده که آنها هم درست همین حالت را دارند. یعنی انگار عشق یک حالتی شبیه به وسواس اجباری ایجاد می‌کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادت‌های خاصی می‌شود که نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود- مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق و فکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می‌کند.

   هوش عاطفی‌ات را بالا ببر
با تمام این حرف‌ها، امروز دانشمندان به این نقطه رسیده‌اند که «اگر عشق و احساسات قابل اتکا نیستند پس چه چیز قابل اتکا است؟» یعنی چه چیزهایی باید وجود داشته باشد تا عشق افراد پایدار بماند. ابتدا نظریه‌ای شکل گرفت که اگر برخی شباهت‌های اولیه بین افراد وجود داشته باشد صممیت و رفاقت بیشتری بین آنان به وجود می‌آید و می‌تواند ازدواج موفق را تضمین کند. اما تجربه نشان داد که این اتفاق هم نمی‌افتد. آقای اشتنبرگ که مثلث عشق را ارائه کرده بود به این نتیجه رسید که خیلی از طلاق‌ها، بر خلاف انتظار، در مواردی اتفاق می‌افتد که انتخاب اولیه اشتباه نبوده است. یعنی افراد در ابتدای ازدواج، شباهت‌هایی به هم داشته‌اند اما پس از ازدواج تغییر کرده‌اند. پس خیلی وقت‌ها مشکل اینجاست که آدم‌ها تغییر می‌کنند؛ اما با هم  نه: در دو مسیر یا با سرعت‌های متفاوتی تغییر می‌کنند. پس حالا این سوال به وجود می‌آید که «اگر شباهت اولیه هم ضامن صمیمیت نیست پس چه چیز می‌تواند صمیمیت و رفاقت درازمدت بین زوج‌ها را تضمین کند؟»
پژوهشهای زیادی نشان داده‌اند که «هوش عاطفی» یکی از مهمترین عوامل موفقیت ازدواج است. هوش عاطفی نوعی از هوش است که به ما کمک می‌کند به احساساتمان آگاه باشیم، بتوانیم عواطفمان را خوب بیان کنیم، آنها را خوب کنترل و هدایت کنیم، ظرفیت های خودمان را بشناسیم و در مجموع یک حس مثبت کلی نسبت به خودمان داشته باشیم. از طرف دیگر بتوانیم عواطف فرد مقابلمان را درک کنیم و نسبت به آن واکنش اجتماعی یا بین فردی مناسب داشته باشیم.
هوش عاطفی به ما کمک می کند که وقتی دچار تعارض در احساساتمان می‌شویم فرو نریزیم و بتوانیم به عنوان مساله‌ای معمولی حلش کنیم. این نوع هوش، یک چیز ذاتی نیست و در شرایط محیطی شکل می‌گیرد و در میان تمام عوامل موثر در موفقیت در ازدواج، کلیدی‌ترین نقش را دارد؛ اگر دو طرف دارای هوش عاطفی بالایی باشند می‌توانند بفهمند که چطور همراه و همگام با تغییر احساسات و عواطف یکدیگر تغییر کنند تا به زندگی‌شان به رشد و صمیمیت بیشتری منجر‌شود.

شما چقدر عاشقید؟
پرسشنامه‌ای که در دانشگاه نورث ایسترن بوستون تهیه شده، چندان به جزییات عشق‌کاری ندارد و به طور کلی، می‌خواهد ببیند اصلا شما عاشق هستید یا نه؛ و اگر عاشق هستید، چه‌قدر عاشقید؟ اگر برای خودتان هم دانستن جواب این سوال‌ها جالب است، دست به کار شوید و پرسشنامه را پر کنید.
طرز تکمیل پرسشنامه
عبارات صفحه50 را بخوانید، معشوقتان را تصور کنید و به جای کلمه‌ی «او» نام معشوقتان را بگذارید. حالا جلو هر عبارت، این‌طوری شماره بگذارید:
اگر با هر عبارت کاملا موافق بودید، عدد 7
اگر نسبتا موافق بودید، عدد 6
اگر کمی موافق بودید، عدد 5
اگر زیاد مطمئن نبودید، عدد 4
اگر با آن کمی مخالف بودید، عدد 3
اگر نسبتا مخالف بودید، عدد 2
و اگر کاملا مخالف بودید، عدد 1 را جلو عبارت بنویسید.

  حالا شروع کنید:
1. همیشه برای رسیدن به او خیلی عجله دارم.
2. او را خیلی جذاب می‌دانم.
3. او نسبت به بیشتر مردم، عیب‌های کمتری دارد.
4. برای او هر کاری که لازم باشد، انجام می‌دهم.
5. به نظر من او خیلی دلنشین است.
6. دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم.
7. وقتی کاری را با هم انجام می‌دهیم، آن کار برایم خیلی خوشایند می‌شود.
8. دوست دارم که او حتما مال من باشد.
9. اگر اتفاقی برای او بیفتد، خیلی ناراحت می‌شوم.
10. خیلی وقت‌ها به او فکر می‌کنم.
11. این برایم خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد.
12. وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم.
13. برایم خیلی دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.
14. واقعا خیلی به او علاقه دارم.

 تفسیر آزمون
حالا عددهایی را که جلو هر عبارت گذاشته‌اید، با هم جمع بزنید. شمایی که بالای 89 نمره آورده‌اید، وضع‌تان خراب است: بدجوری عاشق شده‌اید و اگر صادقانه به سوالات پاسخ داده‌اید، در عشقتان هیچ شکی نمی‌توان کرد!
اگر نمره‌تان حول و حوش 78 تا 88 می‌چرخد، شما هم به احتمال خیلی زیاد، عاشق هستید و چیزی نمانده است که به بالای قله‌ی عشق برسید.
اما اگر نمره‌تان بین 68 تا 77 باشد، احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید. کسانی هم که از 68 پایین‌تر آورده‌اند، بهتر است خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد، چندان عاشق نیستند. کسانی که از 58 پایین‌ترند هم که عمرا عاشق باشند! این گروه بهتر است پیشه‌ی دیگری برای خودشان دست‌وپا کنند و اسم احساسات رقیقشان را نگذارند عشق!

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

انگشتر و انگشت عشق چیست ؟

انگشتر و انگشت عشق چیست؟

قدمت حلقه ازدواج به زمان های خیلی دور باز می گردد. مصریان باستان سومین سلسله از پادشاهی قدیم در 2800 سال قبل از میلاد، نزدیک به 5 هزار سال قبل، از حلقه در جشن ازدواج خود استفاده می کردند. از آن زمان حلقه های ازدواج توسط بسیاری از جوامع مختلف استفاده شده است. معمولا حلقه ازدواج در انگشت چهارم قرار می گیرد، نزدیک ترین انگشت به انگشت کوچک. خوب ممکن است تصادفی باشد، اما طول انگشت چهارم شما می تواند چیزهای زیادی به شما درباره یزان هورمون های جنسی تان بگوید.
اکنون دست راست خود را بالا بیاورید و نگاهی به انگشت دوم یا انگشت سبابه خود بیندازید- انگشتی که با آن اشاره می کنید. سپس آن را با انگشت چهارم خود مقایسه کنید در اینجا یک سوال پیش می آید- کدام انگشت بلندتر است، انگشت چهارم یا انگشت دوم؟
اگر انگشت چهارم دست راست شما از انگشت دوم تان بلندتر است دراین صورت احتمالا شما یک فرد جسور، باسطح تستوسترون بالا و فعالیت جنسی شدید هستید. اما برای زنان حالات دیگری وجود دارد. زنانی که انگشت چهارم کوتاه تری از انگشت دوم را دارا هستند هورمون های گوناگون زنانه همچون استروژن، پرولاکتین و هورمون لوتئین در آنها در سطح بالایی قرار دارد.
این مطالعات توسط تیمی به رهبری دکتر مانینگ (Manning) از گروه تحقیقاتی زیست شناسی جمعیت دپارتمان علوم زیستی دانشگاه لیورپول انجام شده است. این گروه از محققین ارتباط بین طول انگشت چهارم و سطوح مختلف هورمون های جنسی مردانه و زنانه را جست و جو کرده اند. آنها تعداد 800 نفر شامل 400 نر و 400 ماده را در ناحیه مرسی ساید زیر نظر گرفتند که این افراد از کودکان 2 ساله تا بالغین 25 ساله را شامل می شدند. به طور متوسط مردان بیشتر انگشت چهارم بلندتر و زنان به احتمال زیادتر انگشت دوم بلندتری را دارا هستند.
دانشمندان مدت ها ارتباط بین میزان هورمون های جنسی و طول انگشت را جست و جو می کردند و اخیرا پی برده اند که در واقع این ارتباط منشا DNAای دارد و علی الخصوص به کنترل چگونگی ساخت بخش های مختلف بدن توسطDNAبستگی دارد.
در سال 1984 زیست شناسانی که با مگس سرکه کار می کردند بعضی ژن ها را درDNAآنها یافتند که آنها را هومئوباکس (Homeobox) نامیدند. این بخش چگونگی تبدیل یک مگس سرکه از یک سلول منفرد به یک مگس سرکه بالغ با یک سر در یک سر در انتها، تنه و توده ای از پاها و بال در انتهای دیگر را کنترل می کند. این ژن ها در یک سکانس مرتبت شده اند که تعیین می کنند چگونه بخش های بدن در یک مگس بالغ مرتب شوند. برای مثال،DNAای که در یک انتهای از این ژن قرار دارد ساخت سر مگس و قسمت بالایی قفسه سینه را به عهده دارد وDNAانتهای دیگر قسمت پایینی قفسه سینه و شکم را کنترل می کند.
دانشمندان هنوز در حال مطالعه ژن های هومئوباکس هستند- اما به خوبی به این نکته واقفند که این ژن درهر موجودی وجود دارد. هر یک از این موجودات زنده یک سازمان بندی سرتادم را دارا هستند در مورد انسان ها هم وجود این وضعیت بدیهی است.
بخش کوچکی از این ژن که ساخت دست شما را کنترل می کند ساخت ژنیتال شما را نیز کنترل می کند. به خصوص انتهای دست ها و انتهای تنه شما توسط بخش کوچک مشابه ای ازDNAکنترل می شود. بدین ترتیب ارتباط بین بلندی انگشت دست و میزان هورمون های جنسی روشن شد.
دانشمندان دانشگاه لیورپول با استفاده از مطالعات جنین شناسی و بررسی های آماری متوجه شدند که انگشت چهارم بلندتر، مرد را به یک فرد با فعالیت جنسی شدید تبدیل می کند، در حالی که انگشت دوم بلند زن را تبدیل به یک ابرمکار یا ابر عشوه گر می کند. بنابراین تنها سرنوشت نیست که آینده ما را رقم خواهد زد،DNAما نقش بزرگی را در آینده ما داراست.
در حال حاضر سنت کاسموس و سنت دامیان خدایان جراحی هستند. آنها این جایگاه والا را از یک تصویر مشهور که توسط آلونسو دسدانو نقاش اسپانیایی قرن پانزدهم نقاشی شده است، کسب کرده اند، کسی که اولین جراحی پیوند اعضا را نقاشی کرده بود. دکتر کاسموس و دکتر دامیان یک پای سفید سرطانی ( متعلق به یک سفید پوست ) را برداشته و آن را با یک سیاه از یک عرب شمال آفریقایی مرده جایگزین کردند این یک کار شگفت انگیز بود. ولی آیا ساده تر و امن تر نیست که به جای پای مستعمل به درد نخور یک پای جدید رشد کند.
ممکن است روزی بتوانیم این کار را انجام دهیم، با توجه به جایزه نوبلی که در سال 1995 در پزشکی و فیزیولوژی داده شد. این جایزه به سه زیست شناس برا تحقیقاتشان درباره هومئولویس از دهه 40 روی مگس سرکه کار می کند و دوتای دیگر کریستین ناشلن فولهارد و اریک وایشهاوس کارشان را از دهه 70 شروع کرده اند.
بدن مگس سرکه از سگمنت های تکراری ساخته شده که برای انجام وظیفه ویژه ای سفارش شده اند. سه سگمنت که یال ها از آن جوانه زده اند و سگمنت دیگر برای آنتن روی سر به کار می رود. اما گاه گاهی خطاهایی دیده می شوند. جهش های تصادفی در مگس سرکه رخ داده که در آن پاها روی سرجایی که باید آنتن باشد، رشد میکند. این خطا مربوط به هومئوباکس است.
سه زیست شناس فوق جایزه نوبل را برای پروژه ای دریافت کردند که نشان داد ژن های ویژه ای درDNAمگس سرکه تغییرات قابل توجهی را از تخم لقاح یافته منفرد تا یک مگس سرکه بالغ کنترل می کند. این سه زیست شناس کشف کردند که این سه ژن در هومئوباکس قرار دارند. به نظر می رسد که این ژن در ایجاد بعضی از نقص عضوها در انسان ها هم دخیل است.
برای مثال بیشتر ما انسان ها 12 دنده در یک طرف قفسه سینه و 12 دنده در طرف دیگر داریم ولی برخی 13 دنده در یک طرف و 12 دنده در طرف دیگر خود دارند- که احتمالا کار هومئوباکس است.
زمانی که پروژه نقشه برداری کلDNAانسانی تمام، شود به طور دقیق منطقه هومئوباکس را درDNAپیدا خواهند کرد. آن هنگام نقش حیاتی این ژن بیشتر مشخص شده و شاید روزی قادر شویم به جای استفاده از پای مصنوعی، پاهایی راکه در یک حادثه از دست داده ایم با یک پای دوباره رشد کرده جایگزین کنیم.
در هر حال بیشتر مردم به آنچه که پیرامونشان اتفاق می افتد نگاهی سطحی دارند و هیچ گاه به این مسئله توجه ندارند که ممکن است خیلی از نکات مبهم زندگی شان ریشه ژنتیکی داشته و به ژن های آنها مرتبط باشد.
به دست کردن حلقه ازدواج یکی از قدیمی ترین و جهانی ترین رسوم است . این رسم مربوط به زمان های خیلی قدیم است . در واقع کسی نمی تواند زمان درست آن را بگوید ؛ اما استفاده از انگشتری در مراسم ازدواج به شکل "حلقه" ، علامت کمال و ارتباط آن با وصلت دو فرد ، مؤید کمال زندگی انسانی به شمار می رفت . اولین مردمی که در تاریخ ، حلقه ازدواج را به کار بردند مصریان بوده اند . گویا در نوشته های هیروگلیف که نوشته های تصویری مصریان است حلقه ، علامت ابدیت بود . یعنی حلقه ازدواج به انگشت زوجین کردن ، به نوعی رمز زناشویی پایدار و ابدی بوده است و پس از مصریان ، مسیحیان نیز در حدود سال 900 میلادی شروع به دست کردن و استفاده انگشتر و حلقه در مراسم ازدواج خود نمودند . شاید برای بسیاری این سؤال پیش بیاید که چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم دست چپ می اندازند ؟ تحقیقات نشان داده است که یونانیان قدیم عقیده داشتند که رگ مخصوصی از این انگشت می گذرد و مستقیماً به قلب وارد می گردد و برخی ها نیز بر این معتقدند که چون این انگشت را کمتر از سایر انگشتان دست خود مورد استفاده قرار می دهیم حلقه درآن قرار می گیرد و به طور کلی برای به دست کردن یک وسیله زینتی مناسب تر از سایر انگشتان دست است .

دوستان نت چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1) ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2) چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3) به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.
4) سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5) لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6) اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7) انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

عید سعید فطر مبارک

عید آمدو خنده به لبان شد

 

در ساز دلم شاد و روان شد

 

کرده به دلم بستری از مهر

 

گلها به چمن خوب عیان شد

 

خنده به لب منتظرت عشق

 

ذوقی ز سَرِ شوق عیان شد

 

بیگانه نشد هیچ در این ره

 

در دل به دوستی چنان شد

 

گل بر سر گلدسته بریزم

 

عشقت دگر باره اذان شد

 

پاکی بدلم بوده از آن  می

 

ساقی  به ره کعبه روان شد

 

مستانه زدم سوی تو آهنگ

 

دوستانه دلم به آسمان شد

 

از تشنگی وسوزنخوردن

 

گوهربه کلامم رمضان شد

 

سعید مطوری

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

مرداب خواسته ها

سر بر شانه ی تقدیر میگذارم

و زمان را گریه میکنم

در زیر سقفی از سرنوشت

که ذره...ذره ی آن حکایتی

از نبودن هاست...

اندیشه رنگ می بازد به تاریکی

وزمان آبستن غمهاست

آرام...آرام فرو میرود امید

در مرداب لحظه ها

ونیلوفران

آرزوهای بر دل مانده ای است

بر مرداب خواسته ها...

سعید مطوری/شمع شبستان

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

شکوه خلقت

  پُرازشکوه خلقتی

تو شور دلنشین

تو اوج لذّتی

که؟ محرم حریم خانه‌ی دلت شود

تو بی‌بدیل گوهر

نگین حلقه‌ی کدام پادشاه؟

گران بها دُر کدام گردنی؟

 سپید بخت آن کسی

که تو به دل نشانیش

شکوه رنگها دهی

به تابلو جوانیش

تو کیستی ؟

توچیستی؟

ترا خدا زخاک یا زچیز دیگر آفرید؟

فرشته یا که آدمی؟

بهار دلکشی

که جان تازه می‌دهی بما

لهیب آتشی

که دلنشین به آتشم کَشی

حساب عُمر کی شود

دمی که باتو بگذرد حیات ما

شرابی از نگاه دِه

که مست وهست مان کنی

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

همنفس من

زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایق زندگیت خواهم ریخت
 تا باز هم بدانی که من عاشق ترین عاشقانت هستم.
ای تمام هستی من بدان که آفتاب پر مهرت در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد؛
 چرا که دیوانه وار دوستت دارم

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

سیامک بهرام پور

عشقی به من بده تا سبز شوم و بشکوفم (نزار قبانی)
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور


گوش کن ، بانو!
به دقت گوش کن !
چون در آتش اشتیاقی ام
که شاید دیگر بار
به تکرار خود برنخیزد .
حسی غریب ؛
شوری شاعرانه ؛
آذین بستهء اندوه اش ؛
چرا که همواره
رد مرا بو می کشد ،
اندوه !

تنگ در آغوشم گیر ، بانو!
چرا که در اوج مستی ام ؛
رگهام خشکیده اند و
استخوانهام پاشیده ؛
دستی بجنبان و گیسوانت را
در رودسار جنون ام بشوی !
جنون عشقی که هیچگاه
به وصف در نمی آید.

بخوان مرا ، خانم!
خوب بخوان !
چرا که مخاطبی ماه زده می خواهم
تا شعرم
بر مچ دستهاش
چون النگویی بلغزد و
دنیا را
در قامت شاعری ببیند .

مست شو ، بانو !
مست از من !
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید،
به رنگ شراب تیره ،
به رنگ خاکستری ،
به رنگ زرد ؛
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود.

من
در زیباترین نمود ام هستم،
در درخشان ترین لحظات تمدن ام ،
آه !
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم ؛
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم ، بانو !
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد .

تغییر می دهم تاریخ را
با عشق ،
چنان که تاریخ زنانگی را ؛
شعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
شاعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!

با هر حکایت دلدادگی دیگر
افزون شده بر گنجینهء حکایات کشورم ،
گل سرخی
پوست می ترکاند از عطر
و ماه ِنیمه شب ِتابستانی
فواره می زند از شیر .

50 سال پریده ام
از مین زاری به مین زاری دیگر ،
برای فراخواندن ملتم به تغییر؛
نه!
دیوار پلشتی را فرونریخته ام ،
نه از آن گونه که می پنداشتم ؛
تنها من ام،
کسی که از انفجار خودم
منفجر شده ست !

بعد 50 سال
هنوز باید
ماده آهویی را ببینم
که از شکارچی اش می گریزد ؛
هنوز باید
زنی را بشناسم
که به دنبال رهایی اش می گردد.

2
فوران می کنی در خاطراتم
از سپیدی یاس و
از فواره های غرناطه ،
از اشکهای ماندولین (1)،
چه می توان کرد ، بانو!؟

پیانو
غرق می شود در نت هایش ،
تمام گنجه ها قفل می شوند ،
و شراب دریا سرخ ست .

تعریفی ندارم
برای اشتیاق ،
روزی
گل سرخی می شود بر یقه پیراهنم ،
دیگر روز
خنجری می شود بر بسترم ،
روزی
اخگری سوزان در دستم ،
دیگر روز
نیشکری در دهانم .

در شگفتم از این !
هر کجا که به دیدارت می آیم
زمان به سبزناکی برگ است و
هر گاه که نگاه می کنیم به ساعت هامان
شکوفه می شوند.

مزارع قهوه مان ،
چون نهالی بر می آیند
سبز ؛
و اشتیاق ،
به گاه خیره شدن بر هم ،
در نی نی چشمان مان
به سان سر سبزی بهار
سوسو می زند .

در داستان تو و من
چه رخ داده ، بانو ؟!
هر گاه گمان می برم
گیسوانت را پوشانده ام
با بوسه هایم ،
موهایت
در همان دم ،
قد می کشند .

3
هر صبح گاه
این احساس به شگفتم می آورد :
به هر چه رو می کنم ،
شعر می شود !
به هر چه دست می کشم ،
شعر می شود !

وسایل کوچک من،
وسایل کوچک تو
شعر می شوند ؛
قهوه جوش
با شوقی شورانگیز
شعر می شود :
دیوانهای غزلی
که هر دو دوست شان داریم.
آن گونه که حوله
در آغوشت می گیرد و
رد آب
طرح تنت را می کشد.

به ریتم واریاسیون های شوپن
اورتور های موزارت
طعم نخستین بوسه
پیش از صبحانه ؛
نزول پای مرمرین تو بر فرش ،
تماس بُرس با گیسوانت ،
لغزش مداد بر گوشه گوشهء چشم ات ،
چه به جا می ماند ؟
چه به جا می ماند از جهان
اگر موسیقی و شعری وجود نداشت ؟
اینها ، بانو!
برگ برگ تاریخ اند
که می وزند
در زندگی مان؛
و تاریخ
هرگز به تکرار خود برنخواهد خاست !

این روزها
چه بر سرم آمده است ، بانو!
هر چه می خوانم
شکوفه می کند،
هر چه می نویسم
غنچه می دهد !
زبانم
قد راست می کند
چون تاکی ،
اسم هایم
شکوفه های سیب ،
فعل هایم
بوته های تمشک ،
حروف مصوت ام
دسته دسته گلهای وحشی ،
حروف صامت ام
رُسته در کناره جاده ،
وزنهای عروضی ام
سبزی علف ،
سبزی خزه ،
سبزی سرخس ؛
و بند بند شعرم
جوانه می زند و برگ می دهد
در خاک گلدان !

در چشمهامان چه چیز
رنگها را در می آمیزد ؟
با تلفن حرف می زنیم و
صدامان
در سبزناکی تابستان
ژرف می شود ؛
بر مبل می لمیم و
خوشه های گندم تن ات
خرمنی سبز و طلایی می شود؛
و اگر حتی
در چنبره اندوه فرو افتیم
غم را
هماره سبز خواهیم یافت.

اگر در کافه ای پا بگذاریم
پیشخدمت و
هر آنچه در شعاع عطر تو باشد
به سبزناکی استوایی بدل خواهد شد.

4

بانوی آب !
تو که می بریم به بهار و
ستاره ها را
تاکستانها و دانه های کاج را
هدیه می کنی به من ،
تو را سپاس !
هزار هزار بار ،
به پاس سخاوت ات .

من
دیرسالی
در بیابانی بایر می زیستم
و اکنون
سبز می شوم و
می شکوفم
به برکت عشق .


(1) سازی بومی شبیه به گیتار اما کوچک تر .

********************
سبز باشید و شکوفا به برکت عشق !
سیامک


Grant Me Love That I May Bloom and Green*
By Nizar Qabbani
Translated by Mohja Kahf
i.

Listen, my lady,
Listen to me well,
for I am in a passionate fit
and it may not repeat itself
A mystical state! a poetic fit!
splendid in its grief
--for I am scented always
by my grief

Hold me close, my lady,
for I am in a state of tipsiness
My arteries are draining,
my bones disintegrating
Quick! Wash your hair
in the river of my craziness--
the craziness of love
that can never be explained

Read me, my lady
Read me well
for I am in search
of a moonstruck reader
who will slip my poetry
on her wrists like bracelets
and see the world
take the shape of a poet

Be drunk, my lady
Be drunk on me
Be drunk until the sea turns rose-red,
turns winedark,
turns grey,
turns yellow
How beautiful it is
for a woman to lose her balance
in the presence of poetry
and become drunk

I am in the most beautiful
of my tempers
I am in the most radiant
of my moments of civilization
Oh, I do love when I get civilized!
Give me another chance to write history,
my lady, for history
does not repeat itself

I changed history with love
just as I changed the history of womanhood
What is poetry if it does not change things?
What is a poet if he does not change?

With every new story of love
added to my country's story trove,
the rose overswells with fragrance
and the midsummer moon overspills with milk

For fifty years
I have been leaping
from landmine to landmine,
calling my people to change
No, I have not blasted the wall of ugliness
as I had imagined:
I'm the one who's been blown up
by my own explosives

In fifty years,
I have yet to see a doe
flee from her hunter,
yet to know a woman
who wanted to be liberated

ii.

You who springs into my memory
from the whiteness of jasmine,
from the waterspouts of Granada,
from the tears of the mandolin,
my lady, what can we possibly do?

The piano is drowning in its notes
All the cupboards are locked
The wine of the sea is red

I have no definition for desire
One day it is a rose on my lapel--
the next it is a dagger on my bed
One day it is an ember burning my hand--
the next it is sugarcane in my mouth

What astonishes me
is that whenever I go out to meet you,
the color of time is leaf-green
When we look at our watches,
they are flowers

The grounds of our coffee
turn up green like sprigs
The passion in our irises
when we gaze at each other
gleams spring-green

What is happening in my story
and your story, my lady?
Whenever I think I have covered
your hair with my kisses,
your hair just grows longer

iii.

What amazes me
is this feeling every morning
that whatever I look upon turns to poetry
Whatever I touch turns to poetry!

My little things
and your little things
turn to poetry
The coffeepot,
in a fit of desire,
becomes poetry
The lyric books we love together,
the way the bathrobe hugs you,
the graze of water tracing the small of the back

to the rhythm of Chopin's Variations
and Mozart's Overtures
The taste of the first kiss before breakfast,
the sink of your alabaster foot into the carpet,
the touch of the brush on your hair,
the slide of eyeliner through the corners of your eyes--
what is left?
What is left of the universe
that has not become music and poetry?
These are pages from history, my lady,
blowing through our lives
and history never repeats itself
Never!

What's come over me these days, my lady,
that everything I read blooms
and everything I write buds?
My language uncurls like a vine
My nouns are apple blossoms
My verbs are blackberry brambles
My vowels are clustered wildflowers
My consonants grow by the side of the road
My cadence is grass-green, moss-green, fern-green
My stanzas sprout and thicken in the loam

What mixes up the colors in our eyes?
If we speak on the phone,
our voices deepen into summer green
If we recline on the sofa,
the wheat that pours
from your armpits
is a harvest golden-green
If we slump on the curb of grief,
we find even grief evergreen

If we stop at a cafe,
the waiter and all
who step into the radius
of your perfume
turn into tropical greenery

iv.

Lady of waters, you
who takes me to the springs
and brings me stars for gifts,
and vineyards and pine-nuts,
I thank you
a thousand times
for your generosity

I had been living in a wasteland
for so long
and now, by the grace of love,
I bloom and green


* First published in Grand Street, #68, pp. 106-111, 1999.

Posted by siamak
  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

طالع بینی پنیر و شخصیت

طالع بینی پنیر
پنیر ،یکی از لذیذ ترین غذاهاست که با تنوع خاص خود تقریبآ می تواند تمام سلیقه ها را راضی نگاه دارد ، اما در عین حال چیزهای دیگری نیز راجع به این افزودنی خوشمزه وجود دارد که احتمالآ شما چیزی درباره آن نمی دانید پنیر می تواندنکات بسیاری را در رابطه با خودتان به شما بگوید ! یک تحقیق جدید در این زمینه که از سوی انجمن لبنیات سازی امریکا انجام شده، نشان می دهد نوع پنیری که انتخاب می کنید می تواند اطلاعات زیادی را راجع به شخصیت شما آشکار سازد این تحقیق توسط ((لورا ورلین ))انجام شده است. بنابراین بگویید پنیر و ببینید چه نوعی از آن باعث خوشحالی شما می شود.

پنیر نرم مثل پنیر خامه ای
تحقیقات نشان می دهد اشخاصی که طالب تجمل و تجمل پرستی هستند ،به مراتب از خوردن پنیر های نرم همانند پنیر های خامه ای بیشتر لذت می برند و همیشه به دنبال لوازم لوکس و تجملی هستند، از پوشیدن لباس ابریشمی به عنوان لباس راحتی گرفته تا پوشیدن دمپایی های بسیار شیک رو فرشی.ز شما می دانید که چگونه باید با خودو زندگی خویش کنار بیایید لذت خوردن این پنیر، دقیقآ به اندازه لذت خریدن یک آباژور زیبا برای اتاق خوابتان است.

پنیر نیمه نرم مثل پنیر فتا
پنیر های نیمه نرم مثل پنیر فتا(پنیر های بسته بندی پاستوریزه)ما را به دوران بچگی می برند.بنابراین آنهاهمگی مربوط به خانه،خانواده و کانون گرم خانوادگی میشوند.اگر هنوز به این پنیرها علاقه مندید،متخصصان معتقدند که عمیقاًدوست دارید یک بار دیگر شرایط گذشته را برای خود بازسازی کنید و این شاید همان دنیای امنی است که همیشه به دنبال آن بوده اید.به همین دلیل است که شما ابتدا خانواده،دوست،فامیل و آشنا را در اولویت قرار میدهید و این به رغم برنامهُ بسیار فشرده شماست.خانواده شما همیشه به دنبال غذاهای خانگی هستند و شما از این انعطاف پذیری آنها لذت میبرید. خانه شما همیشه گرم و پر از میهمان است و از دیدار دوستان شاد می شوید و سعی می کنید حداقل یک شب در هفته را با خانواده به خوبی و خوشی بگذرانید.

پنیر فانتزی مثل پنیر چدار
هر تکه از این نوع پنیر که معمولاً در بسته بندی های کوچک و گاه با ترکیبات سبزیجات و غیره تهیه میشوند گوشه ای از زندگیتان را به تصویر می کشد و این نشان میدهد که شما تا چه حد در انجام کارها یتان مصمم و با اراده اید.همانند پنیر چدار از خارج سخت واز درون نرم وانعطاف پذیرید.در هر کاری همانند برگسالان فکر می کنید و اجازه نمیدهید کسی در روابط شما با دیگران،به ویژه دوستان دخالت کند.انچه شما را از دیگران متمایز می سازد،همان روح سخت و در عین حال لطیف شما در بر خورد با مسایل دیگران است.شاید به همین دلیل است که دیگران از مشورت با شما بیشترین استفاده را میبرند.

پنیرسفت مثل پنیر تبریزی یا لیقوان
 این پنیر ها با طعم لذیذ ،باعث می شوند که احساس سر مست بودن به شما دست دهد . احساسی که در یک جنگل زیبا و پر از شقایق های وحشی به انسان دست می دهد .اصلا خجالتی نیستید . شما عاشق رفتن به موقعییت های جدید هستید و از اینکه منبع خیر باشید ، لذت می برید . دوستان عاشق شما هستند زیرا آنها همیشه بهترین لحظات را با شما میگذرانند . لذت گذراندن وقت با شما ،آنچنان زیاد است که هیچ میهمانی بدون حضورتان برگزار نمی شود . شما مهربان ،دلرحم، صمیمی و روراست هستید و بی کینه. در جنگل بودن مزایایی دارد که هر کسی با آن آشنا نیست.

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

ده فایده لبخند زدن

1. لبخند جذابتان می کند.
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.


2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.


3. لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.


4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.


5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.


6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.


7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.


8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.


9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.


10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.


پس دوست عزیز من همیشه لبخند بزن

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

فضیلت ماه مبارک رمضان

ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریف‌ترین ماه‌های سال است.

در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود، و عبادت در یکی از شب‌های آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است:

«ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است.

بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید.

در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.

پس با نیت‌ای درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد.

بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد.

با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.» آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.

 

منابع : مفاتیح الجنان،‌ تفسیر نمونه، ‌ج 1، ص 634؛ المیزان، ‌ج 2، ص 15

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

شتر دیدی ...؟

مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت.

پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله

پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟

مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟

پسر گفت: من شتری ندیدم!!!

مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.

قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟

پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.

قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بیگناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی.

بله دوستان این یک مثل قدیمی است که همه ما شنیده ایم و هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود. آسودگی در کم گفتن است، و چکار داریم که در کار دیگران دخالت کنیم.

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

گورستان عشق

در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم
هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم
هزاران بار خواسته ام اورا در
گورستان ابدی دفن کنم اما......................
ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که
دست نگه دار.........
عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند
همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند
و من
به حکم او در اتش جهنم عشق
خاکستر می شوم......

 

گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود . پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم .... اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره .

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : گورستان عشق ، عشق

پایان نامه ی خرگوشی

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟

خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.

خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.

گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟

خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟

خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه:
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

شعر نوروز

سلام به همه ی دوستان عزیزم عید همگی مبارک باشه

امشب دوستی این شعر را که از آقای  رحیم سینایی است برایم ارسال کرد بنده هم به شما تقدیم میکنم امیدوارم که لذت ببرید

عید همگی مبارک

عید نرگس خانم گل ، سعید و سعیده خانم گل، عید آقا مهران،عید منیر جان، فائزه جان و خواهر گل اش ستاره جان،دیگه...دیگه...شیرین جان، شاپرک عزیز و گلم،آبجی گلم آهو خانم و همه ی دوستان عزیز و گلم که توی این دو سه ساله همیشه با من بودند و تنهام نگذاشتند... همگی عیدتان مبارک و سالی پر بار همراه با سلامتی و خوشی داشته باشید...دوستتان دارم دوستان باوفای من (از طرف حامد)

 

ابرهای سیاه باران زا
باز از آسمانمان کوچید


سبزه خشکید ؛یاس ها پژمرد
عطش تشنگی به جان افتاد

آسمان تیره رنگ وپُر دود است
وهوا دم گرفته وسنگین

آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر ویک کمان رنگین

وه که نوروز این کهن آیین
درغیاب گل وگیاه آید

در بهاری که نیست سبزه وگل
می شود شاد بود وخوش ؟ شاید

کاشکی آسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت می‌دیدیم

می‌دویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه می‌چیدیم

دی وبهمن گذشت با خشکی
حرف باران وبرف سنگین نیست

ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست

آه نوروز عید زیبایی

کاشکی در بهار وسبزه وگل

سال دیگر تو پیش مان آیی

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

تقویم عشق ...

مائیم و یک نفس که به پایان نمی رسد

تکرار می شود و به ما جان نمی رسد

 

پهنای باند سایت خدا خدا کم شده ولی

سودی از این خرافه به شیطان نمی رسد

 

از راه می رسد سر تقویم سال نو

نام اسد وَ ثور و به انسان نمی رسد

 

از کم و کیف زندگی موش و عقربی

باور کنید قصه به سامان نمی رسد

 

انسان اگر که طالع نحسش هبوط شد

جرمش به مار و سیب و گیاهان نمی رسد

 

تقویم را برای من و تو نساختند

عاشق که هیچ دم به زمستان نمی رسد

 

وقتی لباس ذهن من و تو کثیف شد

هرگز خیال ما به گلستان نمی رسد

 

آری ... دوباره خاک نفس می کشد ولی

از این نفس به ما و شما جان نمی رسد

 

ای کاش عشق را سر تقویم می زدیم

هر چند ... عاشقی که به پایان نمی رسد

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

خدای من کیست؟

دای من خدایی است سراسر مهر و لطف و عطوفت. خدایی که جلاد و زورگو و همه روزه در حال عذاب کردن من نیست. خدایی که خطاهایم را نادیده می گیرد و به من فرصت خطا کردن و یافتن راه درست را می دهد.

خدای من خود را در مسجد و کلیسا و مکه و مدینه و آسمان و زمین ، گرفتار نکرده . همه جا هست . از من نمی خواهد که برای گپ زدن با او به مسجد بروم. هر گاه که لب به سخن گفتن باز می کنم گوش می کند و جوابم را می دهد. خدای من در کوچه و خیابان و خانه با من است.


خدای من عرب و فارس و ترک و انگلیسی زبان نیست. خدای من با هر بنده ای به زبان همان بنده سخن می گوید

خدای من نیازی به واسطه ندارد. واسطه ای اگر هست برای کمک به بندگانش فرستاده نه برای بستن دست خود. ذره ای شک ندارم که واسطه هایش از او مهربان تر نیستند. واسطه هایش(که بندگان خوب او هستند) در برابر او عددی نیستند. اما ... اما او نیازی به واسطه ندارد. من بی واسطه با او سخن می گویم و از او کمک می گیرم.

خدای من مرا بسیار دوست دارد و بارها دوستی اش را به من نشان داده. او به من گفته که دوستت دارم حتی اگر تو مرا دوست نداشته باشی و با من بد کنی. کمکت می کنم حتی اگر کمک نخواهی . دستت را می گیرم حتی اگر آن را به سویم نگیری. راست می گوید ... دستم را می گیرد و مرا با خود به این سو و آن سو به تفریح می برد. وقتی شیطنت می کنم و دستم را می کشم و از دستش فرار می کنم خیلی دوام نمی آورم ... چیزی نگذشته احساس تنهایی می کنم : خدایا کجایی؟ کمکم کن... و خدا دستم را می گیرد و سرم را نوازش می کند. به روی خودش هم نمی آورد... لبخندی هم می زند! می گوید هر وقت مرا گم کردی نگران نباش مواظبت هستم.

و خدای من همواره در کنار من و با من است. با او شوخی می کنم و حرف می زنم . از او خواهش می کنم و گاه و بیگاه بر سرش فریاد هم می زنم . فریاد می زنم و اعتراض می کنم چون می دانم او هیچگاه از کوره در نمی رود. خدای من دوست من همنشین من و یاور من است ...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

من عاشق بارانم

بزن بارون  خیس و ترم کن

بزن بارون بزن تو  پر پرم کن

  بزن بارون که غمگین دل من

  بزن بارو ن که ننگین شب من

  بزن بارون و با خود ببر دردای این دل

  تا نباشم هر دم در پی همراز این دل

  بزن بارون دلم ماتم گرفته

  بزن بارون که زندگیم رنگ غم گرفته

  ببار بارون به دلهای غبار گرفته

  ببار بارون که غم  دلمو تنها گرفته

  منو با خودت ببر بارون

  با قطره هات منو به دریا برسون...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

عشق آسمانی تو

آنگاه که خورشید مهرت بر غروب قلبم طلوع کرد .

آنگاه که سپیده دم زلال چشم هایت بر شب تاریک و ظلمانی افکارم پدیدار شد .

سراسر سرزمین وجودم را نور روشناییت فرا گرفت و

آنگاه که نام تو را بر لبهایم حک کردم جز نام مقدست

نام دیگری بر لب نراندم .

ای خورشید آسمانم را روشنایی

و ای ماه شبم را مهتاب و ای ستارگان را نور دهنده

 

                        تا بی نهایت وجود دوستت خواهم داشت

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

بوی عید می یاد

دیگه کم کمک داریم روزهای آخر سال رو میگذرونیم ...

با نرگس خانوم موافقم که میگوید هر چه به پایان سال نزدیک میشوم غمگین تر میشوم

...

خب با خونه تکونی چه میکنید یا چه کردید ؟

یادتون نره مهمتر از خونه تکونیه منزلمون خونه تکونیه دلمونه قلب

شاید تو این یکسال دلمون پر گرد و غبار و سیاهی شده باشه

فکر نمیکنی حامد جون باید یکمی بهش برسی

باید کودورت ها و سیاهی هایی رو که روی دلت مونده رو از بین ببری ؟

فکر نمکنی که یکسال بزرگتر شدی دیگه داری پیر میشیا نیشخند

مگه قرار چقدر زندگی کنیم و زنده بمونیم

مگه آخرش نباید جواب پس بدیم پس چرا باهم چنین میکنیم که نباید بکنیم

پیشاپیش خونه ی دلمو عاری از هر چه سیاهی و لکه و بدی و زشتی بود با بهترین نوع وایتکس نیشخند پاک کردم

میتونی امتحانش کنی !

 

پیشا پیش عید همگی مبارک

عید حامد و شاپرکم مبارک باشه

120 سال به اون سالهانیشخند

 

بوی عیدی بوی توپ

بوی کاعذ رنگی

...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

پلسک ایران را تحریم کرد

سلام به همه ی دوستان عزیزم همگی خسته نباشید

شاید شما نیز شنیده باشید که چه فاجعه ای در حال رخ دادن در دنیا it کشورمان است

همانطور که میدانید قرار است تعدادی از کنترل پنل های مهم ایران را تحریم کنند که هم اکنون پلسک ایکنار را انجام داده

پلسک دو روز پیش اکثر سایت های ایرانی را (سانی که با آی پی ایران متصل شده اند) بسته است و ... بیچاره من و بقیه دوستایی که از پلسک کنترل پنل خریداری کرده بودند البته بنده یه دونه هاست جدید از سی پنل خریده بودم که هم اکنون توسط تعدادی از دوستان متوجه شدم که سی پنل هم قصد تحریم دارد

و هم اکنون دامنه های ir را تحریم کرده و تعدادی از com. ها را ...

معلوم نیست که چه می خواهد شود

خدا کنه که این مسئولان کمی به فکر بیفتند و کمک کنند ...

تا ما نیز کنترل پنلی به خوبی cpanel داشته باشیم

تجربه نشان داده که ما ایرانیان وقتی در شرایط تنگ و تیره قرار بگیریم با سرعت هر چه تمام تر همه ی تاریکی ها را از کشور عزیزمان دور میکنیم و کاری میکنیم که آنان که ما را تحریم کرده بودند به غلط کردن بیفتند ...خنده

خدا کند که هر چه زودتر ...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

دل تنگی ...

امشب از دوری تو دلتنگم

و غم انگیزترین آهنگم


امشب از غصه و غم لبریزم

آه ای عشق! مگر من سنگم!


برگی از شاخه جدا در پاییز

خشک و بیحوصله و کمرنگم


بی تو من دهکدهای خاموشم

دورافتادهترین فرهنگم


حرف ناگفته زیاد است ولی

حیف در قافیه ها می لنگم

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو



بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را



خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید



خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم



خورشید تشنه کام در آنسوی آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

فروغ فرخزاد

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

داستان دریا پری کاکل زری

HTML clipboard

این داستان درباره یه پری دریایی شیطون و آتیش پاره ست که از دریا خسته شده و می خواد بره تو خشکی . این داستان رو خانم گلی ترقی خیلی زیبا و ساده و با نمک  به صورت شعر نوشته .

 

 

یکی بود یکی نبود

 

توی دریا ، بر آبادی نور

 

پشت کوههای بلند یه جای دور

یه پری آتیش پاره ، قد نخود

 

دس به کمر،  سرتق و قد

یه خوشگلک ، گوله نمک

 

همش پی دوز و کلک

تپل مپل ، نون بربری

 

دستاش کثیف و جوهری

دمش هوا ، سرش فکل

 

یه دختر حسابی خل

ته تغاری ، بچه ننه

 

انگار طلبکار از همه

قهر و حسود

 

کنج خونش نشسته بود

صبح که می شد به فکر جنگ

 

با تیر کمون و قلوه سنگ

دنبال ماهیا می کرد

 

چشاشونو سیا می کرد

پر می کشید مثل خروس

 

می زد تو فرق اختاپوس

می گفت که دریا تاریکه

 

یه جوب خشک و باریکه

حوصله ام سر اومده

 

کفرم دیگه در اوده

نه کافه ای ، مغازه ای

 

نه اتفاق تازه ای

همه کچل ، همه خواب

 

گندیده توی مرداب

یه مشت نهنگ و ماهی

 

پوسیده تو سیاهی

تو این دیار مرده

 

دنیای آب برده

شدم یه ماهی دودی

 

نفله می شم به زودی

پاشم برم به بندر

 

به کافه غضنفر

به سینما ، عروسی

 

کلاس انگلیسی

دنیای آدمیزاد

 

درخت و خورشید و باد

کنار مردم پاک

 

خونه کنم روی خاک

پری بلا !

 

ماهی طلا !

شکر خدا جات توی دریا راحته

 

دریا جهان نعمته

هرچی بخوای ، خورد و خوراک فراهمه

 

"  کورو کچل نیستی پری ! چی چیت کمه؟ "

نگا بکن دورو ورت

 

پشت سرت

دریا جهان خیرگی س

 

یه لحظه همیشگی س

ملال عادت نداره

 

تیک تاک ساعت نداره

بدون دیوار و دره

 

شروع بعد از اخره

حیف که نصحت و پند

 

بکن نکن ،چون و چند

دمم مث یه کیسه

 

چروک شده ، پلیسه

یاسین به گوش خر بود

 

پری حسابی کر بود

یه ذره قد و قامت

 

الم شنگه قیامت

صبح تا غروب زار زار

 

مثل کلاغ قار قار

ای خدا ناقص شدم

 

طلا بودم مس شدم

دمم مث یه کیسه

 

چروک شده پلیسه

سر تا تهش یه مثقال

 

این همه دادو جنجال:

خوب می کنم  خوب می کنم

 

تو آستینا چوب می کنم

پند شما آبکیه

 

مستحق شیشکیه

بخواین نخواین ، میرم میرم

 

اینجا بمونم می میرم.

 

 

تقصیر دریا بود که این

 

کولی خانوم سرتق و انقده

ناز و بوس می کرد

 

باید می زد لهش می کرد  حسابی تنبیهش می کرد

می گفت پری !

 

مگه خری ؟

تو دم داری پا نداری

 

روی زمین جا نداری

تو اون همه جیش و تف و گرد و غبار

 

اون همه سوت و بوق و آژیر و هوار

اون همه تیمسار چهار ستاره و توپ و تفنگ

 

اون همه شعر و قافیه ، حرف جفنگ

خانوم کوچیک گم می شی

 

ماهی بی دم می شی

یه روز می بینی ای داد

 

جوونی رفته بر باد

از اون همه عطر و بو

 

منم منم های و هو

اون همه ناز و غمپز

 

یک علی مونده یک حوض  .

فکر زمین و کوجه هاش

 

خوراکیا ، کلوچه هاش

بزن بکوب ، برو بیاش

 

گردش و فیلم و سینماش

چراغونی ، فرا وونی

 

بخور بخور تو مهمونی

عروسیا ، بیا بروش

 

روزنامه ها و رادیوش

فکر سفر ، فکر فرار

 

مثل یه درد بی قرار

یه زخم ریز ، جیلیز ویلیز

 

پری رو کرده بود مریض .

یه روز دیگه کلافه

 

به عشق رقص و کافه

لباس پوشید مثل باد

 

هول هولکی راه افتاد

شنا کنون ، شنا کنون

 

یه تیر جسته از کمون

از این دالون به اون دالون

 

گرم جنون ، نفس زنون

بالاخره رسید به خاک

 

افتاد زمین ، خرد و هلاک

سه شب تموم گرفت خوابید

 

خواب یه خرچرون و دید

یه خرچرون کاکل زری

 

با یه الاغ عرعری

یه حالی شد ، دلش تپید

 

پا شد نشست ، جلو خزید

یواشکی سرک کشید

 

که خش ترمزی شنید

کلاغی گفت قار قار

 

صدایی گفت زهر مار

یه مردی گفت دزد برد

 

آی بابا م،برد خورد .

یه مرتله قیل و قال

 

دزد و بگیر و جنجال

آتیش آتیش ، فوت فوت

 

کمک کمک ، سوت سوت

بوق و هوار و آژیر

 

مردم ده سرازیر .

پری هراسون و منگ

 

کمین گرفت پشت سنگ

نشست تا وقت غروب

 

یواشی رفت پای جوب

نگاهی کرد دور و ور

 

یواشگی پشت سر

یه جایی دید قراضه

 

چار تا دونه مغازه

یه میدون سوت و کور

 

یه جاهل لندهور

یه دسته عزادار

 

ایستاده پای دیوار

مردای مات و مبهوت

 

رو دوششون یه تابوت

اون طرف خیابون ،

 

حراج قند و صابون

ناور و جین کهنه، جنسای درب و داغون

 

جیگرکی کبابیف با مگس فراوون

یه معاملات ملکی

 

سه چهار تا مرد خیکی

یه پاسبون غمگین

 

نشسته روی زمین

یه مشت گدا آس وپاس

 

این ور و اون ور پلاس

پری حسابی جا خورد

 

اما به روش نیاورد

چمباتمه توی چاله

 

رو اشغال و تاپاله

گفت: مردم محترم!

 

صاحب قصر و حرم!

منم پری خوشگله

 

که دیدنش مشکله

پاشین بیاین تماشا

 

ندیده کردین حاشا؟

چقدر بگم که خسته ام

 

رو خاک و خل نشسته ام

مگه کرین؟

 

عجب خرین!

ای ادمای بی حال

 

پاشین بیاین استقبال

تو اون همه شلوغی

 

درشکه های بوقی

خرید فروش، چون وچند

 

رفت و اومد زد و بند

هیچ کی ندید یه ماهی؟

 

از خاندان شاهی؟

یه عالمه عطر و بو

 

با صد هزار آرزو

گم شده و در به در

 

اومده توی بندر

تنها سگی مردنی

 

دنبال یه خوردنی

زوبن می زد به گیسش

 

به دمب ناز و خیسش

خانوم پری مثل بید

 

یواش یواش می لرزید

فکر شب وسیاهی

 

مونده سر دو راهی

نشسته بود نا امید

 

که خش پایی شنید

یه دستی خورد به شونه اش

 

تلنگری به گونه اش

دید یه پسرراس راسی

 

با تنبون کرباسی

جفت پاهاش تو گیوه

 

دستش یه بقچه میوه

با چشم هاج و واجش

 

خیره شده به تاجش

 

 

 

تو آدمی یا ماهی ؟

 

نجیب و سر به راهی ؟

مال یا زمین یا آبی ؟

 

حقیقتی یا خوابی ؟

یه حرف بزن چه تنبلی

 

شاید که جادو جنبلی ؟

اسمت چیه سلیطه ؟

 

بی چادرو شلیته

خانم پری با اشوه

 

با صد هزار کرشمه

خجالتی ، سرش خم

 

لباشو مالید به هم

خوابید یور روی آب

 

دمبشو داد پیچ و تاب

گفت : سلام

 

در دو کلام

به فارسی خوب دری

 

به من میگن خانم پری

بعدش با نازو ادا

 

پرسید که اسم شما ؟

گفت پسرک با خنده

 

اسم شریف بنده

زلفعلی خان زلفقار

 

مال دهات شهسوار

فرزند مرحوم قلی

 

معروف به سوت بلبلی

اسم ننم زیور گدا

 

صیغه شده به کدخدا

خونم تو ده میری میری

 

تا آخر سرازیری

بازم میری

 

تا میرسی ژاندارمری

دست چپت یه بقالی

 

خشک خالی

یه بند رخت رو پشت بوم

 

اون ترفش باغ عموم

سرازیری  دیگه تموم

 

خونه ، ننم پشت حموم .

خانوم پری دلش آب

 

تنش همه پیچ و تاب

گفت آقای زلفقار

 

محترم و با وقار

چه نکته دان و فاضلین

 

چه با شعور ، چه عاقلین

تو حرف زدن چه ماهرین

 

خواننده این یا شاعرین ؟

چه بوی خوب پشگلی

 

الاغ لنگ خوشگلی

چه گیوه های پاره ای

 

شلوار خوش قواره ای

چه بقچه ای

 

دهان مثل قنچه ای

چه گونه ای ، چه چالکی

 

زگیل و خال و سالکی

عجب سری

 

نگاه گرم محشری .

انقده گفت پرت و پلا

 

سلام سلام  ، آقا طلا

شازده پسر ، قند عسل

 

اتل متل ، حسن کچل

دیو سفید ، سنگ صبور

 

شمس وزیر ، کک به تنور

انقده ور زد یه نفس

 

تند و سمج ، مثل مگس

با دلبری

 

با حرفهای دری وری

صدتا یه غاز

 

با ژست و ناز

انقده گفت از این وری

 

از اونوری

کاکل زری ، یار پری

 

ورنپری

که زلفعلی سرش منگ

 

خیس عرق ، نفس تنگ

گفت ای پری

 

کاکل زری  ، خاک تو سری

هلاکته

 

عاشق سینه چاکته

بپر بالا رو دوشم

 

رو قاطر چموشم

با هم میریم به بندر

 

به کافه غضنفر

با هاجرو مرضیه

 

شبش میریم تعذیه

تو کوه و دشت و دره

 

انقده خوش میگذره

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧

پاسخ جالب آلبرت انیشتین به مریلین مونرو

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

آدم خوش شانس !

یک آدم خوش شانس:


از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید.


از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمیدم جواب «های»، «هوی» است.


هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بده، پی درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیکردم!


این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه ی هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند.دروغگو


هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از کتاب را که باز میگردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید.تعجب

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!استرس



تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!اوه


بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم از نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی داشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر میکرد. بعدا توی دانشگاه پیچید:

دختر رئیس دانشگاهماچ، عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!


یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو نیشخندبغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ماخجالت و الان هم استاد شمام!

کسی سوالی نداره؟

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

حکایت ماه و پلنگ عشق

عشق ، پلنگی ست که در رگهایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.
من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم، حتی اگر قفس تنم را بشکند. خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد. حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است. اما هر چه ناممکن تر است، زیباتر است.
پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است.
خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد، نه رسیدنش را.
و پلنگان میدانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد، که دورتر می پرد!

منبع :

دانشسرا

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧

دانشگاه آزاد واحد خمینی شهر (وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند چی میگن؟؟!!)

وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند چی میگن؟؟!! ?- بدبخت حسین دلت بسوزه همون دختری که به تو پا نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم ?- وای پسر ! این دختره دانشجو که توی کلاس ماست رو دیدین عجب هیکلی داره ! ?- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم . ?- ...ها ! حوصله مون سر رفت ! دو تا شعر بگین تا بخندیم ! ?- یک سی دی توپسی گیرم اومده که خیی باحاله . جدیدترین شوی جنی فر لوپر و شکیراست . ?- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه را میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم ....بهش! ?- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره فقط دنبال خونه ... میگردیم . ?- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... توی کوچمون دختره قد بلنده ...کوچه تنگه ...بله ... دختر قشنگه ... آی بــــــله... ?- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم 10-دیشب جاتون خالی.مامانم اینا نبودن یه غذای توپ!!! درست کردم. فقط یه کم زیادی رو گاز موند که اونم مهم نیست.نمیدونید ته دیگ تخم مرغ چه خوشمزه هست! اینم از بچه های دانشگاه آزاد واحد خمینی شهر   
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧

شما راهب هستید ؟!

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

 این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

 راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند..

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من بد و بیرا  نگید

خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو فرستاده به میلم میگردم تا حقشو کف دستش بگذارم...گریه

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧

← صفحه بعد