صدای شکستن

کسی در آینه می خندید ، که همصدای خود من بود

و در نـهـایــت دلــتــنـگـی ، در آرزوی شــکـفــتن بود

یکـی به شکل خودم - هـر شب - کـنار چـشمه آیـینه

در امـتـداد مـه آلـودی ، هـمـیـشـه مـنـتظــر مـن بـود

عـبـورم از شـب و تـنـهـایـی که سـرد شکستن داشت

لــبـالــــب از تـــپـش گــرمِ بـه آفــتــاب رســیـدن بـــود

گـذشـتـم از هـمـه چـیـز ، اما در این کـشاکش طـوفـانی

چو موج ، قسمتم از دریا ، شکست و حسرت و شیون بود

مـن از نـسـیـم ، تـهـی بـودم ، اگر چـه بــاغ پـر از گــل بود

بــه چــشــم ایـن مـنِ پـائـیـزی ، بـهـار ، حـسـرت چـیدن بود

شعر از ناصر فیض

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :