پدر خاک

مثنوی و عشق دو همخانه اند

هر دو غزلهای غریبانه اند

عشق به رسم غزل آغاز کرد

مثنوی آتش زد و پروانه کرد

مثنوی آتش به دل و جان زند

عشق سراسیمه به ایمان زند

سوختگان را نفس آه نیست

گمشدگان را خبر از راه نیست

عشق در آمیخته با مثنوی

مثنوی عشق تویی یا علی

یا علی از عشق سرودیم باز

سفره ی دل با تو گشودیم باز

ما همه خاکیم تویی روح ما

غرق گناهیم تویی نوح ما

ای شب گیسوی تو هفت آسمان

دامنه ی موی تو صد کهکشان

تشنه ی آنم که بنوشانی ام

در تب آنم که بجوشانی ام

سوخته ام ، سوخته را باک نیست

عاقبت سوخته جز خاک نیست

ای پدر خاک رهایم نکن

شهره ی افلاک رهایم نکن

کاش دلم مثل دلت پاک بود

روح مرا روح تو پژواک بود

گر تو نبودی خبر از ما نبود

مرد در این معرکه پیدا نبود

ای شب گیسوی تو تا صبح من

دم زده ام تا که بگویی سخن

کیستی ای شهره ی شور آفرین ؟

نابغه ی عشق ، غرور زمین

سرّ خدایی و خدا نیستی

جان جهان در عجبم کیستی ؟

خلق فرومانده در اوصاف تو

دشمن تو بنده الطاف تو

کیستی ای معجزه ی آب و گل ؟

پادشه عقل ، خداوند دل

گر تو خدای ازلی نیستی

ای پدر خاک بگو کیستی

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :