تقدیم به ... ( شاپرک )

به روی گونه تابيدی و رفتی                             
مرا با عشق سنجيدی ورفتی
تمام هستی ام نيلوفری بود
تو هستی مرا چيدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه
شبی هم پای پيچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنای مرا ديدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگيز است تو شيداييم را
به چشم خويش ديدی و رفتی
چه بايد کرد اين هم سرنوشت است
ولی دل را به چشمت هديه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به يک پروانه بخشيدی و رفتی
صدايت کردم از ژرفای يک ياس
به لحن آبی و نمناک باران
نمی دانم شنیدی , برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسيم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چيزی به من گفت:
تو هم در انتظار يک بهانه
از اين رفتار رنجيدی و رفتی
عجب دريای غمناکی است اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم اين رنجش خاکستری را
ميان ياد چيدی و رفتی
تمام غصه هايم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يک لحظه باريدی رفتی
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدن درد عجيبی است؟
و يادم هست تو يکبار اين را
ز يک پروانه پرسيدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببينی
ولی در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديدی و رفتی
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولی تو از صدای اين شکستن
به جای غصه ترسيدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو يک آن آمدی اين روشنی را
به روی کوچه پاشيدی و رفتی
 
کنار من نشستی تا سپيده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارت را پرستيدی و رفتی
نمی دانم چه می گويند گلها
خدا می داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گلها تا هميشه
تو از اين شهر کوچيدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدی و رفتی   
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :