يادداشت سياه

چهره ام را لمس كن
يكبار
سر انگشتان ترت را با گونه هايم آشتي بده
جلو بيا ، جلوتر
چشمهايت را به چشمهايم نزديك كن
حرارت نفسهايم را حس كن
تنها در اين معصوم ترين ساعتها ميتواني حس كني چقدر يكپارچه اي
به من نگاه نكن ، با من نگاه كن!
اين مفهوم درد من بوده و هست
« به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »
بيهودگي در رسيدن به اوج لذتي
و چه دردناك ، درك كردن پايان
ديوانه بودن نياز را هيچ تجربه اي نميتواند درمان كند
اگر هزار بار به اوج پست لجن آرزوهاي مبذل دندانگرد برسي
باز هم نياز داري كه هزار و يكمين بار را ترسيم كني
اين رسم لجن آلوده ي بودن من بوده و هست!
خشت خشت خاطراتم
خواستن ، تلاش كردن ، رسيدن
درد آور از آن رو كه هيچ ندارم ، متداوم
لذتي كه پاياني برايش ممكن نباشد
بيهوده در اين عرف مبتذل زندگي رقابت نكن
لذتي كه در غروب هست در طلوع نيست
كاش از بيرون پنجره محدود كلبه ي حقير خود نگاه كني
و ببيني چه حقيري در دامنه ي كوهستان!
چهره ي مرا لمس كن
با من صحبت كن
بشنو
براي تو چيزي دارم برتر از سكه
چيزي كه شعف را درك كني!
با من صحبت كن ، همين!
نميخواهم مرا دوست داشته باشي!
با من دوست داشته باش!
دانه دانه زنجير ، جدا از هم زنجير نيست
پيوسته باش با من!
سرمايه ام آنقدر ها هست كه بخل را برايم بي معنا كرده باشد
براي تو « هم » هر چه دارم
كه اگر بداني ، بيش از اينها دارم!
نميدانم ، شايد لبخندي به صورت عابري
شايد هم آغوشي با بنفشه اي
شايد هم صحبتي با شاپركي
سرمايه اي برايم ساخته
بزرگ
منظره ي سرمايه ي من همين تبسم است
چيزي ندارم شبيه سند
چيزي ندارم رنگ طلا
چيزي دارم رنگ آب زلال
من باش ، نه كنار من!
شبهاي بلند زمستان ، پيماني دارم با مهتاب
صبح هاي ملس بهار ، پيماني دارم با آفتاب
سند عشقي دارم با جوانه ي شمشاد
و ميفهمم ، در سبزي بي همتاي چمن زاران چه سرودي نهفته!
من باش ، همراه من نباش!
تو را يك بيت شعر ، يك عبارت« دوستت دارم » كافي نيست؟
با من باش و من باش!
هديه ي من به تو يك بيت رويا ، هديه ي من به تو يك شاخه آرزو
هديه ي من به تو يك حلقه اشك
هديه ي من به تو يك تابلو احساس
هديه ي من به تو «من»
« به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »   
نویسنده : شاپرک ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :