منو کشتی

کنار من نشستی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گلها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان ها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :