دلم گرفته

از این شبها دلم گرفته

از این شبهای بی بهونه

توی این سکوت تلخ و ممتد

دیگه از آدم چی می مونه

می خوام برم ولی نگاهت

راه عبورم رو می بنده

غریبه ای تو باغ آینه

به خاطرات تلخ من می خنده

شبهای عاشقونه من غرق انتظاره

ولی صدای پای بارون

تو رو یاد من می آره

یه قصه بدون پایان

یه فصل تا ابد زمستان

یه عابر همیشه خسته

تو خلوت سرد بیابون

یه جاده بدون مقصد

یه کوره راه بی ترحم

یه عشق پوچ بی سرانجام

اسیر بوی سیب و گندم

از این شبها دلم گرفته

از این شبهای بی بهونه
  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :