جز شما با ما کسی احساس غمخواری نکرد

هیچ چشمی گریه آیینه را باور نکرد

خانه ها را سیل غارتگر ، شکست و آب برد

هیچ کس ویرانه ها را قصد معماری نکرد

دستها ، پرچم شد ،‌اما هیچ مردی برنخاست

عرصه خالی بود و شمشیری میانداری نکرد

باغ را آفت رسید و شاخه ها در هم شکست

ریشه ها خشکید و ابر بی حیا ، کاری نکرد

از ستم ، دل را جراحت بود ، اما ای دریغ

رخم را جز تیغ زهرآگین ، پرستاری نبود

دوستان عزیزم

به یمن شما دشتها ،‌سبزه پوش

به یمن شما ، نخلها ، ریشه دار

به روز گواه صف زخم و خون

شما سرفرازید و من شرمسار

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :