رد خندیدن

بر گونه هایم رّد خندیدن نمانده است

این چشم باران خورده را ، دیدن نمانده است

حجم دلم داغ بزرگی شد که در آن

جایی برای عشق ورزیدن نمانده است

 

روی تــــمــــام دردهـــــای واضــــــح مــــن

روی تــــمــــام دردهـــــای واضــــــح مــــن

 

جای سوال و فکر و پرسیدن نمانده است

ای شاعر ، آیا خنجرت را هم توان

از استخوان شعری تراشیدن نمانده است ؟

بعد از شروع باد و توفان تو ای نوح

در چشم باران خورده ام دیدن نمانده است

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳۸٥
تگ ها :