اشک من بدرقه ی راهت باد

رفتنت را دیدم تو به من خندیدی

آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا در پس یک بغض غریب

در میان برهوتی تاریک

پشت یک خاطره سرد و تهی

با دلی سنگ رهایم کردی

و تو بی آنکه نگاهی بکنی

به دل خسته و آزرده ی من

رفتنت را دیدم

تا به آنجا که نگاهم سو داشت

و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی

باورم نیست که دیگر رفتی

اشک من بدرقه ی راهت باد  

  

نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :