مسلمانم ولی مستم

چرا انقدر بی تابم ؟ اینقدر سر در گم ؟

چرا می ترسم از مردن ؟ چرا می ترسم از مردم ؟

هوای سینه ام ابری ، هوای چشم بارانی

و می سوزد دلم در شعله های عشق ، چون هیزم

تمام شهر می دانند من همزاد مجنونم

شهید زخم لیلایم ، نترسانیدم از کژدم

نماز عشق می خوانم ، مسلمانم ولی مستم

نسازم جز وضو با می ، نباشدقبله ام جز خُم

چرا آدم به شیطان داد افسار دل خود را ؟

چرا آدم ؟ چرا آدم ؟ چرا گندم ؟ چرا گندم ؟

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :