پشیمانم

من از مسافر دنیا شدن پشیمانم

خدا چه می کشد از خلقتم نمی دانم

گمان کنم که شبی با تمام عاشقی اش

غم جدایی خود را گذاشت بر جانم

اگر زبان بگشایم به شِکوِه ، میترسم

تمام مردم شهر را بگریانم

کمک کنید رفیقان ، دلم به غارت رفت

چگونه این دل غمیده را بخندانم ؟

گچگونه طی کنم این کهکشان غربت را ؟

چگونه با دل خود سر کنم نمی دانم

سکوت می کنم ، این عمر رو به پایان است

خودم که سوختم ام ، خلق را نسوزانم

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :