ریشه

می روم تا بشکنم در خود تمام خویش را

می روم تا بشکنم آیینه ی تشویش را

من نه منصورم ، نه بر دارم ، ولی دیوانه ام

چند سالی می کشم بر دوش ، دار خویش را

پر ز نیرنگ است دنیا ، پر ز نیرنگ است عشق

هر که پس افتد ، بگیرد زود دست پیش را

عقل گفت از دوستان بی وفا پرهیز کن

من نکردم گوش حرف یار دور اندیش را

این چه دنیایی است مردم ! دوستانم دوشمن اند

گرگ بر تن می کند آری ، لباس میش را

ریش اگر از ریشه برخیزد ، ز تیغش باک نیست

من به جای ریشه ام ، چسبیده ام این ریش را

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :