خدا

یه نفردر رویای خودش هر روز دم غروب با خدا توی ساحل قدم می زد،

سالها کار این آدم همین بود،

مشکلات و سختی ها و رنج های خودشو با خدا در میون می ذاشت،

هیچ وقت احساس تنهایی نمی کرد حتی زمانی هم که خوشحال وشاد بود با خدا صحبت می کرد

روزها به همین منوال گذشت ؛

تا یه مدتی بود که وضعیت زندگیش به هم ریخته بود،حال وروز خوبی نداشت خسته شده بود، مشکلات مالی بسیاری، سراسر زندگیشو گرفته بود ،

خلاصه خیلی داشت اذیت می شد ،

در همین ایام طبق همون عادتی که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شاید کمی آروم بشه؛

همینطور که داشت توی ساحل قدم میزد و با خدا صحبت می کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش خیره شد ،دید فقط ردپای یه نفر هست و اون که سالها با خدا توی ساحل قدم میزد دیگه نتونست طاقت بیاره ،شروع کرد به گلایه کردن از خدا ،هرچی دلش می خواست گفت،

گفت خدا تو هم منو فراموش کردی،تو هم منو تنها گذاشتی ،تو هم دیگه به حرفای من گوش نمیدی،نکنه توی این همه سال من ...



همینطور که داشت این حرفارو میزد ،

احساس کرد صدایی به اون گفت :





ای بنده من ،من هیچ وقت تورو تنها نمی ذارم ،من هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنم من همیشه و همه جا با تو هستم من درکنار تو هستم؛

اون رد پایی هم که تو دیدی ردپای تو نیست،ردپای منهِ و تودر آغوش من هستی ...

/ 2 نظر / 8 بازدید
ehsan

[گل]

نرگس گ.

سلام. مرسی که بر نوشته هایم منت گذاشتید. وبلاگتون خیلی زیباست. عشق و خدا توش موج میزنه. اگر اجازه بدهید لینکتون میکنم. ممنون.