پایان غم انگیز عشق اینترنتى و استاد دانشگاه !

روزى که پدرم را مجبور مى کردم با دریافت وام برایم کامپیوتر بخرد هیچ وقت فکر نمى کردم که این وسیله خیلى زود زندگى ام را به سیاه بختى و تباهى بکشد.
...

به گزارش خبرنگار ما، نوعروس پس از دریافت حکم طلاق با خوشحالى در حال خروج از دادگاه خانواده بود ، درباره سرنوشت غم انگیز زندگى اش گفت: آن روز وقتى پدر با کامپیوترى مجهز به خانه آمد از خوشحالى در پوست خود نمى گنجیدم. با خوشحالى آن را در گوشه اتاقم گذاشتم. از فرداى آن روز با خرید کارت اینترنت به دنیاى عجیب و غریب اینترنت وارد شدم. چند شب بعد از طریق «چت» با پسرى?? ساله که خود را استاد دانشگاه معرفى کرد آشنا شدم. بعد از یک هفته ارتباط اینترنتى از شوق دیدار هم در یکى از بوستان هاى شرق تهران قرار ملاقات گذاشتیم.سعید جوانى متشخص و آرام و خوشروبه نظر مى رسید. در همان نگاه اول مجذوب و شیفته اش شدم. پس از چند جلسه ملاقات حضورى و ارزیابى شخصیتى اش به خودم گفتم «دختر، ?? سال از خدا عمر گرفتى، مطمئن باش این همان فردى است که سال ها انتظارش را مى کشیدى.»روى تختم دراز کشیده بودم، به حرف هاى سعید و آینده مشترک مان فکر مى کردم تا این که بالاخره تصمیم خود را گرفتم، ? ماه از آشنایى مان گذشته بود که یک روز پدرم به طور اتفاقى با پیغام اینترنتى سعید روبه رو شد و بدین ترتیب از رابطه دوستى من و سعید باخبر شد.آن شب پدرم به گفت وگو با من نشست و پس از کمى مقدمه چینى پرسید: «چند وقت است با شنیدن این حرف در حالى که شوکه شده و زبانم بند آمده بود بریده بریده به حرف زدن پرداختم. بعد هم مجبور شدم تمام حقایق را بگویم. پدرم همان روز استفاده از کامپیوتر را برایم ممنوع کرد. اما من که به سعید به شدت علاقه مند شده بودم دور از چشم پدر با او ارتباط داشتم. وقتى موضوع اطلاع پدرم از رابطه مان را با سعید درمیان گذاشتم او گفت: پدرها خیلى حساس هستند حتماً به مرور زمان موضوع حل خواهد شد. سرانجام پس از چند ماه رابطه پنهانى، سعید را مجبور کردم به خواستگارى بیاید. او هم به همراه مادر پیرش به خانه ما آمدند. آن شب پدر که دل خوشى از سعید نداشت او را تحویل نگرفت. بعد هم دائم به سنگ اندازى جلوى پایمان پرداخت اما سعید تمام شرایط پدرم را قبول کرد و با احترام گفت: من به شما قول مى دهم که دخترتان را خوشبخت کنم. با این که پدر به شدت مخالف وصلتمان بود اما وقتى با اصرارهاى من و پا در میانى مادرم مواجه شد ? ماه بعد هم با مهریه ???? سکه طلا به عقد سعید درآمدم.
روزهاى اول زندگى در کنار او خوشبخت بودم تا این که بعد از ? ماه او چهره واقعى اش را رو کرد. او به قدرى عصبى و تندخو بود که اگر خواسته هاى معقول و غیرمعقولش خیلى زود برآورده نمى شد مرا به باد کتک مى گرفت. ضمن آن که فهمیدم او دروغ هاى زیادى به من گفته و نه تنها استاد دانشگاه نیست بلکه در کار خرید و فروش تلفن همراه است. با این وجود جرأت نداشتم درباره مشکلاتم با پدر و مادرم صحبت کنم چرا که آنها تمام مسئولیت و عواقب ازدواجمان را به عهده خودم واگذار کرده بودند تا این که یک روز سعید بى دلیل مشت محکمى به چشمم زد که کبودى ناشى از آن حکایت از درگیرى و مشاجره شدید بین ما داشت.
پدرم پس از اطلاع از موضوع ناچار به کمک آمد. وقتى سفره دلم را براى او پهن کردم، اشک از چشمانش جارى شد. او پس از اطلاع از مشکلات روحى و روانى و رفتارهاى شوهرم مرا مجبور به جدایى کرد. من هم براى رهایى از رنج و سختى ها و زندگى جهنمى با بخشیدن مهریه ام از او طلاق گرفتم. حالا نیز با یادآورى گذشته و بى توجهى به توصیه هاى دلسوزانه پدر و مادر و اطرافیان وقتى گذشته ام را مرور مى کنم و به یاد عشق اینترنتى ام مى افتم زندگى ام را بر باد رفته مى بینم و افسوس که دیگر پشیمانى سودى ندارد اما اى کاش ...

/ 0 نظر / 4 بازدید