دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو



بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را



خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید



خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم



خورشید تشنه کام در آنسوی آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

فروغ فرخزاد

/ 3 نظر / 11 بازدید
منیر

سلام ببین اومدم واست نظر دادم زیاد خوشحال نشو اگه توجه کنی اون نقطه چینا اندازه شاپرک هست [چشمک] من به یه نتیجه ای رسیدم (البته در کمال خونسردی دارم میگم!) اون روزی که شما لطف کردی و واسم نظر دادی یا با شاپرک دعوات شده بوده و ناراحتیتو سر وب بدبخت من دراوردی! یا کاملا برعکس اون روز دیده بودیش و می خواستی یه جایی رو بترکونی که باز وب بدبخت من... [نگران] ولی خیلی ازت ممنونم بازم سر بزن

نرگس گ.

مثل همیشه انتخاب زیبای شما , به دل نشست.[گل]