از جنس درد ، تقدیر من

آرزوهای کوچک ، رویاهای خام و تمایلات احمقانه من ، چونان پلی است سوق دهنده بسوی همه ناکامیهای زندگی ام . خسارات ناشی از آن ، قابل جبران نخواهد بود . تنها می توان سری جنباند و نفس را با همه توان به قعر بی ثباتی رساند . دنیایی رنگارنگ با همه سیاه و سپیدی ، زمینی هموار با همه ناهمواری و دلهایی صادق با همه ریاکاری ، این است آنچه که باید بعد از سالها بی ثمری به نظاره نشست . دلتنگی های آدمی ، فریادهای خفته در گلویی است که یارای تحقق یافتن را از دست داده و چونان غباری نا شکیب در فضای خالی از تهیج محو می شوند . همین که به دنیا می آییم در معرض قضاوت قرار می گیریم . تسلیم محض پیشامدها می شویم . مظلومانه در مقابل جبر زمانه سر خم می کنیم که گویی از خود اختیاری نداشته ایم . آرزوهای من چونان جوانی ام ناکام ماند و رویاهای خامم ، نپخته مرد . تمایلات احمقانه ام مرا به بن بست خیال رساند و تنها گذاشت . چنان محو در سرنوشت شومم که اختیار بی هیچ صدایی از کنارم می گذرد و من بی اختیار می مانم . کلمات در هم ریخته ذهنم مرا به بازی گرفته اند و راه بیان همچنان مسدود است . این است تقدیر تهی مانده من ... و در نهایت گزلیک مرگ بر قلب فرو خواهد آمد ...

صبورم ولی نه به اندازه ی ایوب

ای دوست آهسته و بی صدا می آیی و آهسته میروی ...آیا برای من خسته دل سخنی نداری ...؟

/ 1 نظر / 9 بازدید
ehsan

[گل]